شهر الکترونیک نجف آباد - داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه عاشقانه،داستان کوتاه طنز،داستانک،داستانهای قرآنی
15 تیر 1394 خواندن 58 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻴﺪﺍﺩ ﻣﻰﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﻳک ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﻯ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎ ﭘﺎﻟﺘﻮﻳﻰ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺭﻭ ﺭﻓﺘﻪ، ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﻬﺮﻫﺎﻯ ﺍﺭﻭﭘﺎ، ﺩﺍﺭﻡ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﻣﻰﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻼﺱ ﺑﺮﺳﻢ. ﻧﻮک بینی ام ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺷﻜﻰ گرم ﻛﻪ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺳﻮﺯ ﻣﺎﻩ ﮊﺍﻧﻮﻳﻪ ﺍﺳﺖ، ﺗﻤﺎﻡ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺭﺍ ﻣﻰﭘﻴﻤﺎﻳﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺏ ﺑﻴﻨﻰﺍﻡ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﻣﻰﺷﻮﺩ. ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺟﻴﺐﻫﺎ ﭘﻴﺪﺍ ﻣﻰﻛﻨﻢ… ادامه مطلب...
04 خرداد 1394 خواندن 47 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
این داستان درباره پسر بچه لاغر اندمی ‌است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین‌ها سنگ تمام می‌گذاشت اما چون جثه اش نصف سایر بچه‌های تیم بود تلاش‌هایش به جایی نمی‌رسید. در تمام بازی‌ها، ورزشکار امیدوار ما روی نیمکت کنار زمین می‌نشست اما اصلا پیش نمی‌آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می‌کرد… ادامه مطلب...
24 ارديبهشت 1394 خواندن 39 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!.... سالها گذشت… ادامه مطلب...
21 ارديبهشت 1394 خواندن 45 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.  با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری؛ حاضری آن را به من… ادامه مطلب...
19 ارديبهشت 1394 خواندن 46 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
چند روز پیش، "یولیا واسیلی اونا" پرستار بچه‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم. به او گفتم: - بنشینید یولیا.می‌دانم که دست و بالتان خالی است، اما رو در بایستی دارید و به زبان نمی‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی روبل به شما بدهم. این طور نیست؟ - چهل روبل. - نه من… ادامه مطلب...
15 ارديبهشت 1394 خواندن 44 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
هوس زن گرفتن به سرم زده بود. خیلی دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم بدتر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برای او فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود. رئیسم من را به صرف ناهار دعوت کرد تا نصیحتم کند نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید. اسم رئیس من حسن است اما… ادامه مطلب...
06 ارديبهشت 1394 خواندن 55 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند. طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود. اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته… ادامه مطلب...
01 ارديبهشت 1394 خواندن 48 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه… ادامه مطلب...
29 فروردين 1394 خواندن 60 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
يک سال رئيس بخارا به حج رفت. چون به نزديک عرفات رسيد، درويشي پيش او آمد با پاي برهنه و تاول زده، تشنه و گرسنه به رئيس بخارا گفت: «آيا روز قيامت جزاي من مثل جزاي تو باشد؟» رئيس جواب داد: «حاشا که خداي عزوجل من را چون جزاي تو دهد، زيرا که من متمول هستم و به فرمان خدا… ادامه مطلب...
26 فروردين 1394 خواندن 75 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
جوانی بود که عاشق دختری بود. دختر خیلی زیبا و زرق و برق دار نبود، اما برای این جوان همه چیز بود. جوان همیشه خواب دختر را می‌دید که باقی عمرش را با او سپری می‌کند. دوستان جوان به او می‌گفتند: «چرا اینقدر خواب او را می بینی وقتی نمی‌دانی او اصلاً عاشق تو هست یا نه؟ اول احساست را… ادامه مطلب...
24 فروردين 1394 خواندن 60 دفعه برای نظر دادن اولین باش!
حکایت شیرین سقراط روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود. علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی ؟ مرد… ادامه مطلب...

نظرات کاربران

- فرشته
سلام کسی آدرس کتابخونه شهید کاظمی رو میدونه دقیق به من بده اگه مدیونیم همین جا جواب بدید ممنون میشم
- فرهاد
باسلام.نباید حساب همه رو با هم قاطی کرد‌.خدایش بعضی از این طب سنتی اسلامی ها کارهای ارزنده ای کرده اند.ضمنا دخالت در درمان هم در مورد اینها مصداق تداره.اینها که قرص و دارو و امپول که ندارن و تجویز هم نمیکنن.فقط توصیه هایی در خصوص مصرف مواد غذایی دارن که البنه جواب هم میدهد.مثلا اینها میگن بابا ماست را با ماهی نخورین و...
- صنم نجف آبادی
از آقای اقبال صالحی رییس اداره ارشاد نجف آباد متشکریم، خبر خیلی خوبیه ، اینکه برای اهل قلم ارزش قائل شدند خوشحالیم . چون متاسفانه همیشه فرهنگ فدای چیزهای دیگه میشه حال آنکه فرهنگ یه اصل مهم است و به قول فیلسوف حکیم ارد بزرگ : شالوده و زیربنای گسترش هر کشور ، فرهنگ درست است.
امیدواریم در سایه مدیریت شایسته آقای اقبال صالحی شهر ما از بعد فرهنگی رشد قابل ملاحظه ایی داشته باشه
- ترنم
سلام
کسی میدونه توی نجف ابادم کلاس زومباهست یانه اگه میدونیین ادرسش کجاست.....
باسلام
ممنون از پستهای خوبتون.
- hosseiniasgarani
با سلام.خبر جدید . در تاریخ 1394/12/14 تعداد حدود 80 نفر از همسران شهداء و جانبازان توسط دو عدد اتوبوس از طریق بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان نجف آباد در غالب راهیان نور (یاد عزیزان) به مناطق عملیاتی سابق در جنوب کشور (استان خوزستان ) اعزام شدند.